همونطور که می دونین بیست و هفتم آبان ماه از ساعت یک بامداد آسمان ما شهاب باران بود. برای دیدن این پدیده ی زیبا همراه چند نفر از بچه های ساری و قائمشهر به روستای چشمه سر در استان سمنان رفتیم . تعدادی از بچه های دانشکده پزشکی مشهد هم به ما پیوستن و با همدیگه یک شب بیاد ماندنی رو تجربه کردیم. در ابتدای شب از اطلاعات اومدن و یه جورایی توقیفمون کردن ... این قسمتهاش رو دیگه نمی نویسم ولی بالاخره با مشخص شدن اینکه اشتباهی رخ داده و واضح بودن اینکه هدف ما یک تجربه علمی هست و هیچ جریان 30 یا 30ی در بین نیست، بعد از پذیرش پوزش برادر ها ، به برنامه خودمون پرداختیم. آشنا شدن با ستاره های آسمان ، مسیر طلوع تا غروبشون و اسامی اونها، تا صبح نشتن پیش آتش و شعر خوندن و صحبت کردن و آشنا شدن با بچه هایی که بی نهایت خوب و شاد و سر زنده و در عین حال باظرفیت و فهمیده بودن به قدری برام لذت بخش بود که وقتی در راه برگشت بودم مجبور شدم مدتی به ذهنم فشار بیارم تا یادم بیاد که با چه مسائل و مشکلاتی زندگی می کنم و درگیری های ذهنیم چی هست. بیش از حد انتظار بهم خوش گذشت....
ای کاش همه چیز انقدر اینجوری نبود!؟؟ ![]()
از غم پروری خوشم نمی آد. با اینکه خیلی طرفدار داره و مد روشنفکری جامعه ماست و خیلی ها تصور می کنن که اگر خودشون رو ساکت ، گوشه گیر، فلسفی، ناراحت و ماتم زده نشون بدن یعنی دیگه خیلی درد مردم رو می فهمن و روح بزرگشون فراتر از این روزمرگی ها و شادی های گذرای زندگی هست و از این لوس بازی ها ، ایده آل من یه آدم شاد و پویا در جریان زندگی ست. حتی اگر زندگی پر از درد و رنج باشه، می خوام لذت ببرم ، می خوام شاد باشم ، می خوام همه شاد باشن و از زندگیشون لذت ببرن. اعضای عزیز، سعی کنیم از امکانات موجود حد اکثر بهره رو ببریم تا از دیدن شادی ما کور بشن کسانی که دلشون می خواد مردم رو غمگین و فلک زده ببینن. امیدوارم روزی برسه که انبار های حزب پر از قند و شکر باشه و هر کس هرچقدر خواست ازش برداره، و دیگه هیچ شاعری نگه: روزگار غریبی ست نازنین، شکر را در پستوی خانه نهان باید کرد....



