تبليغاتX
بی مقدمه

بی مقدمه

هوم
 
 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:51  توسط ارژنگ  | 

خوبه. دوباره نظم کامل حکم فرماست. اینجا یک ژنرال داریم که جریان رو به بهترین شکل اداره می کنه. برای اینکه بهتر به جلو پرش کنیم ، باید یک قدم به عقب برداریم. و حالا . با کمال آرامش و با تمام توان شلیک.
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:31  توسط ارژنگ  | 

هر چی نوشتم پاک شد. بهتر. فقط می خوام از دوست خوب و عزیزم بتسی تو وبلاگم یادی کرده باشم.
اگر یه روز یه بتسی دیدن که خودشو به اسم ساحل معرفی کرد، بهش بگین ارژنگ هیچ وقت فراموشت نمی کنه
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 22:52  توسط ارژنگ  | 

شاهرود سفیدپوش شد
راه ها بسته شد . گیر افتادم. چی کار کنم؟ می رم از کتابخونه یک کتاب می گیرم . به یاد قدیما. آی د بخون
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:17  توسط ارژنگ  | 

اصلا اون طور که فکر می کردم نشد. اصلا اون طوری که فکر می کنیم نمیشه. از لحظه لحظه فرصتهای موجود باید استفاده کرد چون اصلا معلوم نیست فردا برای ما چه اتفاقی خواهد افتاد. هیچ چیز قابل پیشبینی نیست. فقط باید از امکان موجود حداکثر بهره رو برد. نصف وسیله هام اینجا ، نصفش ساری ، این مشکل جدید هم که شده قوز بالا قوز. فکر نکنم. همین که فکرم رو اینجوری مشغول می کنه به اندازه کافی مسخره هست. به نظرم حتما آدم یا باید ندونه یا باید خیلی بدونه که بتونه در مورد مسئله ای نظر بده و در موردش بنویسه. متاسفانه از دانستنی ها آنچه که می دونم ضعف دانشم هست.
چیکار کنم؟ اینجوری نمیشه . من نمی تونم. فرض رو بر این میگذارم که مشکل حل میشه. غیر از این کاری هم نمی تونم بکنم. حداقل واحدهامو درست پاس می کنم. ارژنگ، یکی از بزرگترین مسائلی که باید باهاش دست و پنجه نرم کنی عدم اعتماد به نفسی هست که محیط ساری بهت می ده. و احساس پوچی و احساس وجدان درد. چون چند سال از ساری دور بودم شکل برخودها و مسائلی رو که اطرافیانم با خودشون همراه داشتن رو فراموش کردم و چه زود به خاطر آوردمشون. مشکل اساسی اینجاست ! پیش خودمه. گام به گام با اطمینان. ذره ای عدم اطمینان به مسیری که طی می کنم برای سقوط کافیه.
چقدر خواب دارم ، چقدر خواب دارم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط ارژنگ  | 

دیگه همه چیز رو جم و جور کردم. تو اتاقم به جز تختم که با خودم نمی برمش و این کامپیوتر که دیگه میز هم نداره و روی زمین هست هیچ چیز نیست. یاد حرمت به خیر. با کارگر ها تو خونه های در حال ساخت زندگی می کرد. یا حق یا حق گفتنش هنوز تو گوشم هست. " بیدردی درد بزرگیست. و زنجه موره سر دادن و چسناله های غریبانه و ادیب مابانه را نشانه روشن فکری دانستن مصیبت عظماست" امروز اکبر بهم زنگ زد . از دامغان داره میاد اینجا. وقتی می آمدم شاهرود اولین کسی که تو این شهر باهاش آشنا شدم اکبر بود و حالا آخرین کسی هست که باهاش خداحافظی خواهم کرد.
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط ارژنگ  | 

نه آمدنم درست و حسابی بود ، نه موندنم ، و حالا ، نه رفتنم.
هیچ کس نیست. تنهای تنهام. باید از راننده وانت خواهش کنم که توی جابجا کردن یخچال و خرت و پرت هام کمکم کنه. چیز خاصی هم ندارم . بیشترش کتاب هست. هاها . حتما یه عکس ازش می گیرم. فردا می رم از تمام خونه هایی که توش بودم عکس می گیرم. خونه فرهنگیان، خونه خانم موسوی، خونه قاسمی ها ، خونه ثبت احوال و اینجا ، خونه پانزده خرداد. قرار بود عمو شهید و آزاده رو دعوت کنم خونه ام. نشد. دیگه تا اطلاع بعدی خونه ندارم. باورم نمیشه. اوه اوه با عشرت خانم چطوری خداحافظی کنم؟ یه هدیه براشون می گیرم. اینجوری نمیشه. من دیگه شاهرودی شده بودم. همیشه به دوستام که دونه دونه درسشون تمام می شد و از اینجا می رفتن می گفتم، چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران ، برسان سلام مارا. و امروز بهمن وقتی داشت می رفت تهران، وقت خداحافظی بهم گفت چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا. . .
کسانی که باهاشون خداحافظی کردم دوستای خودم نبودن. چند تا دانشجوهای رباتیک دانشگاه صنعتی بودن. دوستای بهمن. منو بردن بیرون یه دوری تو شهر زدیم با ماشین و دیگه تنهام...
هر مرگ اشارتی ست . به تولدی دیگر. بمیریم تا از نو زاده شویم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:51  توسط ارژنگ  |