خوبه. دوباره نظم کامل حکم فرماست. اینجا یک ژنرال داریم که جریان رو به بهترین شکل اداره می کنه. برای اینکه بهتر به جلو پرش کنیم ، باید یک قدم به عقب برداریم. و حالا . با کمال آرامش و با تمام توان شلیک.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:31  توسط ارژنگ
|
اصلا اون طور که فکر می کردم نشد. اصلا اون طوری که فکر می کنیم نمیشه. از لحظه لحظه فرصتهای موجود باید استفاده کرد چون اصلا معلوم نیست فردا برای ما چه اتفاقی خواهد افتاد. هیچ چیز قابل پیشبینی نیست. فقط باید از امکان موجود حداکثر بهره رو برد. نصف وسیله هام اینجا ، نصفش ساری ، این مشکل جدید هم که شده قوز بالا قوز. فکر نکنم. همین که فکرم رو اینجوری مشغول می کنه به اندازه کافی مسخره هست. به نظرم حتما آدم یا باید ندونه یا باید خیلی بدونه که بتونه در مورد مسئله ای نظر بده و در موردش بنویسه. متاسفانه از دانستنی ها آنچه که می دونم ضعف دانشم هست. چیکار کنم؟ اینجوری نمیشه . من نمی تونم. فرض رو بر این میگذارم که مشکل حل میشه. غیر از این کاری هم نمی تونم بکنم. حداقل واحدهامو درست پاس می کنم. ارژنگ، یکی از بزرگترین مسائلی که باید باهاش دست و پنجه نرم کنی عدم اعتماد به نفسی هست که محیط ساری بهت می ده. و احساس پوچی و احساس وجدان درد. چون چند سال از ساری دور بودم شکل برخودها و مسائلی رو که اطرافیانم با خودشون همراه داشتن رو فراموش کردم و چه زود به خاطر آوردمشون. مشکل اساسی اینجاست ! پیش خودمه. گام به گام با اطمینان. ذره ای عدم اطمینان به مسیری که طی می کنم برای سقوط کافیه. چقدر خواب دارم ، چقدر خواب دارم
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط ارژنگ
|
دیگه همه چیز رو جم و جور کردم. تو اتاقم به جز تختم که با خودم نمی برمش و این کامپیوتر که دیگه میز هم نداره و روی زمین هست هیچ چیز نیست. یاد حرمت به خیر. با کارگر ها تو خونه های در حال ساخت زندگی می کرد. یا حق یا حق گفتنش هنوز تو گوشم هست. " بیدردی درد بزرگیست. و زنجه موره سر دادن و چسناله های غریبانه و ادیب مابانه را نشانه روشن فکری دانستن مصیبت عظماست" امروز اکبر بهم زنگ زد . از دامغان داره میاد اینجا. وقتی می آمدم شاهرود اولین کسی که تو این شهر باهاش آشنا شدم اکبر بود و حالا آخرین کسی هست که باهاش خداحافظی خواهم کرد.
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط ارژنگ
|
نه آمدنم درست و حسابی بود ، نه موندنم ، و حالا ، نه رفتنم. هیچ کس نیست. تنهای تنهام. باید از راننده وانت خواهش کنم که توی جابجا کردن یخچال و خرت و پرت هام کمکم کنه. چیز خاصی هم ندارم . بیشترش کتاب هست. هاها . حتما یه عکس ازش می گیرم. فردا می رم از تمام خونه هایی که توش بودم عکس می گیرم. خونه فرهنگیان، خونه خانم موسوی، خونه قاسمی ها ، خونه ثبت احوال و اینجا ، خونه پانزده خرداد. قرار بود عمو شهید و آزاده رو دعوت کنم خونه ام. نشد. دیگه تا اطلاع بعدی خونه ندارم. باورم نمیشه. اوه اوه با عشرت خانم چطوری خداحافظی کنم؟ یه هدیه براشون می گیرم. اینجوری نمیشه. من دیگه شاهرودی شده بودم. همیشه به دوستام که دونه دونه درسشون تمام می شد و از اینجا می رفتن می گفتم، چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران ، برسان سلام مارا. و امروز بهمن وقتی داشت می رفت تهران، وقت خداحافظی بهم گفت چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا. . . کسانی که باهاشون خداحافظی کردم دوستای خودم نبودن. چند تا دانشجوهای رباتیک دانشگاه صنعتی بودن. دوستای بهمن. منو بردن بیرون یه دوری تو شهر زدیم با ماشین و دیگه تنهام... هر مرگ اشارتی ست . به تولدی دیگر. بمیریم تا از نو زاده شویم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:51  توسط ارژنگ
|
سایت مرجع عمران دیکشنری دیکشنری لغتنامه مازندرانی لغتنامه فارسی دانشگاه آزاد شاهرود آپلود IP Address شاهنامه فردوسی فیلتر شکن
دوش در عزلت جان فرسایی/داشتم همدم روشن رایی/ شمع آن همدم دیرینه ی من /سوختن را همه آیینه ی من/ همه شب مونس و دمسازم بود/ همدم و همدل و همرازم بود/ گرم می سوخت و می ساخت چو من/ هستی خویش همی باخت چو من/ گر چه آتش همه شب بر تن داشت/ نه فقان داشت و نه شیون داشت/ گر چه میداد سر خویش به باد/ خنده می کرد و به پا می اِستاد/ تا سحر سوختنی چون من داشت/ شب تاریک مرا روشن داشت/ همه شب سوخت و آواز نکرد/ به شکایت دهنی باز نکرد/ شمع از سوختنش پروا نیست/ که در این سوختن او تنها نیست/ مرگ اگر آخر این ره چه اوست/ نیز پروانه ی او همره اوست .../ به از این چیست که دو یار به هم/ ره سپارند سوی ملک عدم/ نه یکی مانده گرفتار و نژند/ وان دگر رفته رها گشته ز بند!/ من به عشق که بسوزم شب و روز؟/ به امید که بسازم در سوز؟/ که خورد غم، چو درآیم از پای؟/ خود که گرید چو تهی سازم جای ؟/گر بسوزند پر و بال مرا/ که خورد هیچ غم حال مرا؟/ شب تنهایی و روز غم من/ کیست جز سایه ی من همدم من؟/... سایه را دوش حکایتها بود/ شکوه ها بود و شکایتها بود .../ قصه میگفت و پریشان میگفت/ تب مگر داشت! که هضیان میگفت/ کس شنیدی سخن سایه شنفت ؟/ من شب دوش شنیدم میگفت:/ ای تن خسته و رنجور و نزار!/ ای به جان آمده از یار و دیار/ چند کاهد ز غم و رنج تنت!/ که تنم کاست از این کاستنت/ شاعر سوخته دل، درد تو چیست؟/ ای گل تازه، رخ زرد تو چیست؟/ نوز نشکفته چرا پژمردی؟/ شاد ناگشته ز غم افسردی؟/ شد خزان تازه بهار تو چرا؟/ زود آمد شب تار تو چرا؟/ عشق ناباخته بدنام شدی! دل نپرداخته ناکام شدی!/ کس ندیدم به ناکامی تو!/ عاشقی نیست به بدنامی تو!/ دگران از می غفلت مستند/ فارق از هر چه بلند و پست اند/ می ز هر جام که شد مینوشند/ با بد و نیک جهان میجوشند/ نه به مانند تو نازک بینند/ هرکجا هست گلی میچینند/ هر شبی با صنمی دمسازند/ هر دمی دل به کسی میبازند/ کام خود از گل و می میگیرند/ نه به ناکامی تومیمیرند/ گردش چرخ کسی راست به کام/ که ندانست حلالی ز حرام/ تو همه عمر غم دل خورده/ خسته و سوخته و افسرده/ نوز ناگشته جوان پیر شدی/ اول عمر و ز جان سیر شدی/ مردمی کرده به نامردم ها/ نیشها خورده از این کج دمها/ دوستی کردی و دشمن گشتند/ همه بر چشم تو سوزن گشتند/ با همه خلق جهان یار شدند/ چون رسیدند به تو مار شدند/ آشنای همه و تنهایی/ راستی را، تو مگر انقایی؟/ شمع اشکی دو بیافشاند و بمرد/ روشنایی بشد و سایه ببرد/ باز من ماندم و این شام سیاه/ آه از بخت سیه کار من آه!