تا چشم یاری می کند
یخبندان است و تاریکی.
مه است و ترس و تنهایی.
تا چشم یاری می کند
هستی غرق غربت است.
ای دشواری!
از کدام دروازه
از کدام روزنه
همچون دانه برفی
به اعماق روحم خزیدی؟
می دانم
چه زخمی قامت این فصل را پوشانده است
می دانم
کدام تشنگی نور دیده ها را می گیرد
و چه گناهی این حریم را در خود می تند:
با این همه
امشب
دست از گردن این درخت برفی بر نمی دارم
گویی
آزادی را
پاس می دارم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:29  توسط ارژنگ
|