تبليغاتX
بی مقدمه

بی مقدمه

تا چشم یاری می کند

یخبندان است و تاریکی.

مه است و ترس و تنهایی.

تا چشم یاری می کند

هستی غرق غربت است.

ای دشواری!

از کدام دروازه

از کدام روزنه

همچون دانه برفی

به اعماق روحم خزیدی؟

می دانم 

چه زخمی قامت این فصل را پوشانده است

می دانم

کدام تشنگی نور دیده ها را می گیرد

و چه گناهی این حریم را در خود می تند:

با این همه

امشب

دست از گردن این درخت برفی بر نمی دارم

گویی

آزادی را

پاس می دارم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:29  توسط ارژنگ  | 

فردا میرم شاهرود. تا پایان سال .
سال نو رو به هر کسی که این وبلاگ رو باز می کنه، پیشاپیش تبریک می گم.


دگر بارت چو بینم شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نورزو دگر هنگام دیدار
به آئین دگر آیی پدیدار


 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:14  توسط ارژنگ  | 

فکرش رو هم نمی شه کرد که این بچه پولدارهای ابرو شیطونی ، ریش بزی مو وزوزی، یه هو اینهمه یه جا جمع بشن و تحصن راه بندازن.
این هم خوبه هم بد. هم قدرتشونو نشون میده و هم دشواری کنترلشون.
یاد یه فیلم وسترن افتادم که یه گروه که تو دام دشمناشون افتاده بودن، یه گله گاو رو رَم دادن و به کمک اونا خودشون رو نجات دادن.
این حکایت درس خوندن ما هم شده داستان صد من کاغذی . عجب جریانی شد ها. اول که برف اومد و گاز قطع شد، بد که هی زمان امتحان عقب جلو شد، بد بهم گفتن که دیگه نمی تونی درس بخونی وقتت تموم شد، حالا هم که هی اعتصاب می شه. اگر از استرس موهام بریزه و کچل بشم ، می رم دادگاه شکایت می کنم ازشون. با آینده آدم چطور بازی می کنن!!!!
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:6  توسط ارژنگ  |