تبليغاتX
بی مقدمه

بی مقدمه

یک کارخونه رو در نظر بگیر که مال یک سرمایه دار هست و تعدادی کارگر توش کار می کنن. فرض کن برای تولید یک کالا به 60 تومن سرمایه اولیه( با توجه به استهلاک و اجاره کارگاه و.. ) و 4 ساعت کار یک کارگر احتیاج هست (در پایان مشخص میشه که نتیجه مستقل از کم و بیش این اعداد و ارقام هست) . باز فرض کن خرج یک کارگر برای اینکه غذا بخوره و زنده بمونه تا بتونه بیاد، نیرو بذاره و کار کنه 40 تومان هست. خووووووووب: حالا وقتی کالا تولید شد 100=60+40 تومن ارزش داره که با فروشش باید 40 تومن رو کارگر بگیره که زنده باشه تا واسه فردا هم کار کنه و 60 تومن رو هم صاحب سرمایه بگیره، چون دقیقا همین مقدار هزینه کرده. تا اینجا حساب دو دو تا چهار تا بود….. ولی آقای صاحب سرمایه چی بخوره.؟ اینجوری که فقط پول هزینه هایی که کرده رو پس گرفته ! در ضمن ، حاضر هم نیست بره کار کنه ، این با اصول مفت خوری جور در نمیاد.! اگر بخواد از 40 تومن مزد کارگر کم کنه هم نمیشه ، چون اون نمی تونه نون بخره و بخوره که بیاد سر کار!!! راه حل سرمایه دار ها اینجا خیلی ساده هست و تمام جنگ و دعوا بر سر هین راه حل اوناست. فکر کنین اگر شخص خاصی صاحب این کارخونه نبود و به همه کسانی تعلق داشت که توش کار می کردن، دیگه این مشکل وجود نداشت. همه 40 تومن خودشون رو می گرفتن و هیچ کس هم بدون نون نمی موند. در این حالت می گفتن مالکیت بر ابزار تولید(اینجا یعنی کارخونه) عمومی بود. ولی حالا که این جوری نیست و مالکیت برابزار تولید خصوصی هست ( یعنی یک نفر یا یک عده صاحبش هستن و بدون کار کردن توی اون خودشون رو از محصول ذی نفع می دونن.) حالا این سرمایه دار چی کار میکنه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:19  توسط ارژنگ  | 

هردمم  ساحری بر انگیزد

هر دم از اختری فروزانم

نغمه ها شعله رنگ می خیزد

از درون تنور سوزانم

آفتابی مراست در دیدار

که مکدر نمی شود نگه اش

نور را جویم اندرین  شب تار

سهروردی وشم شهید رهش

عمر را گر چه پای لنگ شده

لیک امید می پرد گستاخ

گرچه دل بر حیات تنگ شده

آرزو راست لیک جاده فراخ

راز بسیار و چاره ام نا چار

لب به راز نهفته دوختن است

اندرین کلبهء سیه دیوار

هستی من تمام سوختن است

مرغزاری خوش است گیتی ومن

چند گاهی  در آن گرازیدم

خواستم عاشق بشر باشم

وه، ندانم ، بر آن برازیدم

آز و ناز تو ، مرد میدان نیست

هرزه بادی به خیره  راند ترا

هیچ پاداش خوش تر از آن نیست

خلق گر یار خویش  خواند تورا.

 

شعر از زنده یاد احسان طبری

..........................................................

 

نوزدهم فروردین: سالروز مرگ صادق هدایت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:7  توسط ارژنگ  | 

یه تعدادی میمون روی یک کوه زندگی می کردن . یک روز غروب که خورشید از سمت غرب پشت کوه ها پنهان شد و هوا رو به تاریکی گذاشت ، باد سردی شروع به وزیدن کرد ( زمستان نزدیک بود) . میمون ها که سردشون شده بود بدنبال یک چیز گرما بخش می گشتن . یه چیزی مثل ... مثل... خورشید!! یه خورده این ور و اون ور رو که گشتن چشم یکیشون به یه کرم شبتاب خورد که حسابی از خودش نور می داد. شروع کرد به سر وصدا که آی میمونا! بیاین اینجا بیاین! بیاین گرم شین..... همه میمون ها هم با شادی با این فکر که خورشیدشون رو ، پیدا کردن دور کرم شبتاب نشستن و با لبخندی بر لب ، دستاشون رو به طرفش دراز کردن. هدهد که روی شاخه درخت شاهد این منظره بود گفت آاااااای امان ، این خورشید نیست. این گرما نداره. گول نخورین. شما اشتباه می کنین . از سرما یخ می زنین ها.... آهای ... اوهوی.....بووووووووو.... اما گوش میمونها بدهکار نبود . فقط بدنبال نور بودن و اصلا یه خورده مخ تو سرشون نبود که بابا چشمتو باز کن ، درسته که به نور شیفته ای . ولی این فقط یک کرمه....

جغد پیر که از اونجا رد می شد ، این صحنه رو که دید، به هدهد گفت : ای پرنده، بی خود خودت رو خسته نکن ، اینا تا آدم شدنشون یه خیلی مونده ، به حرفت گوش نمی کنن. نمی خواد نصیحتشون کنی که نه تنها اونا رو نجات نمیدی که برای خودت هم خطرناکه....

ولی هدهد که تاریکی شب و سوز وسرما رو تو راه میدید و خطر رو احساس می کرد نتونست طاقت بیاره و از روی درخت اومد پایین که برای میمونا توضیح بده که.....که میمونا گرفتن و به جرم خیانت و دروغگویی سرش رو از تنش جدا کردن.

القصه، سرما اومد و میمونا هی میلرزیدن و هی میلرزیدن.

ولی یک چیز رو بدونین ، احمق ها، بالاخره نفهمیدن که اون فقط یک کرمه شب تابه. و خیال می کنن اشکال از این کرمه که نورش گرما نداره و دنبال یک کرم دیگه می گردن، و هر هدهدی که صحبت از آتیش بکنه رو سر میبرن. آخه این حرف عین فعل حرامه و حکمش واضح.

من که فقط یک مورچه هستم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:20  توسط ارژنگ  | 

سال هشتاد تصمیم گرفتم شاهنامه رو بطور کامل بخونم ولی به خاطر درس و دانشگاه و مشکلاتی که برام پیش اومد نه وقتش رو داشتم و نه روحیه اش رو. حالا تصمیم دارم این کار رو شروع کنم. قصد دارم یک لینک تو وبلاگم ایجاد کنم و کل جریان شاهنامه رو توش خلاصه وار بنویسم . تا چه شود...

دیروز یکی از دوستای قدیمی ام رو بعد از 5 سال  دیدم . بهم گفت خیلی شکسته شدی.! یادم رفته بود که تحمل سختی های زندگی آدم رو پیر می کنه... در سن 26 سالگی شکسته شدم.!..؟ ولی، من کسی نیستم که به این سادگی ها کم بیارم . تازه دارم احساس شادابی می کنم.... شکسته کیلویی چند ؟ تازه تازه وردار.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:26  توسط ارژنگ  |