اما
دلی دارم و حسرت درناها.
.....................................................

اما
دلی دارم و حسرت درناها.
.....................................................

چقدر اشتباه . وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم سراسر پر از اشتباه بود...
دوران تحصیل خیلی خوبه. هر چهار ماه یک بار، موقع امتحان پایان ترم، آدم می فهمه که توی این مدت چی کاره بوده. درست زندگی کرده یا نه؟ این مرحله از راهی رو که انتخاب کرده بوده تونسته به خوبی به پایان برسونه یا نه؟ و اگر راضی نبود، همیشه امید بهبود عملکرد در ترم آینده همراهش هست.
ولی تو زندگی همچین گزینشی نیست. به راحتی زمان می گذره و هیچ امتحان پایان ترمی وجود نداره که آدم رو متوجه راهی که داره میره بکنه. شاید فقط بعد از پنجاه ، شصت سال ، وقتی دیگه بن بست بدون هیچ راه فراری جلو روی آدم به وضوح دیده شد، متوجه بشه که چه کرده.
زندگی چه جریان پیچیده ای هست. ما با توجه به تجربیات گذشته برای لحظه لحظه زندگیمون تصمیم گیری می کنیم وارتباط ما با اطرافمون براساس این تصمیم خودش جزئی از تجربیات ما خواهد شد و اون وقت ما یه آدم جدید با یه تجربه جدید و دید جدید به جهانمون هستیم. و این تازگی اندیشه بی شک نفی قسمتی از افکار گذشته رو به همراه داره چرا که اگر اینطورنباشه اصلا چیز جدیدی نیست و حکایت از درجا زندن میکنه...
پس به این شکل، همیشه پویایی ما، اثبات گذشته ی پر اشتباه ماست و این خودش باز یک تجربه جدیده....
در نتیجه کسی که تا پایان عمر پویا هست ، تمام زندگی اش رو در اشتباه طی کرده.
شاید از ترس همین موضوع باشه که اکثر مردم اصلا سعی نمی کنن توی رفتارشون بازنگری داشته باشن. شاید همه می دونن تخریب دیوار قدیمی و ساختش از نو، کاری هست که تلاش هر روزه رو می طلبه، و به همین دلیل به همون قدیمی اعتقاد دارن. به ثبات. تا انتها.
آدم باید تو زندگیش پویا باشه یا اینکه دگم؟
بالاخره سردرد عصبی شدیدی شدم که منو انداخت تو رختخواب. دیشب راست راستی از درد گریه کردم. سردرد مثل پیاز میمونه. کارآدم رو راحت میکنه. هنوز هم سرم درد میکنه.
وقتی شاد بودن و در جریان بودن زندگی مردم بقیه دنیا ( با وجود همه درگیری ها و مسائل ) رو می بینم لجم می گیره که دارم تو ایران زندگی می کنم. یک زندگی بیخود. یک کشور مرده. ساکن. بدون امید و هدف نمیشه زندگی کرد. همه مردم با هم دشمن هستن. همه مریض شدن. همه بیمار روحی شدن. توی دین و مسلکی که روی گریه و زاری تاکید شده و اگر کسی یه خورده شاد باشه فوری مرگ و غذاب علیم و بدبختی و جهنم رو به یادش میارن، توی جامعه ای که فردگرایی رو برای یک قرون بیشتر پول درآوردن گسترش میده در نتیجه آدما بین هفتاد میلیون نفر باز احساس تنهایی می کنن، بین مردمی که جز اذیت و آزار همدیگه و چاپیدن هم و یایمال کردن حقوق دیگری ارتباطی با هم ندارن، توی فرهنگی که حتی آدما حق ندارن همدیگه رو به چشم آدم نگاه کنن ، بین آدمایی که سرخوردگی های جنسی تمام وجودشون رو گرفته و از نگاه ها و برخورد های هیستریک روزمره همشون به راحتی میشه اینو فهمید که اگر آب ببینن انقدر شنا نکردن که حتما خودشون رو غرق می کنن، تو یک کلام، بین یک مشت روانی زندگی کردن و دونستن این موضوع که بالاخره تو یک سری از مسائل خودمون هم باهاشون وجوه مشترکی داریم ، بسیار بسیار حالم رو بد می کنه. باز خوش به حال من که یه مورچه ام. اونایی که گاو هستن چطوری خودشون رو تحمل می کنن
خیلی خیلی زیاد خسته ام .
وقتی با دوچرخه تو خیابون حرکت می کنم، هر روز حداقل یک بار، یک احمقی پیدا می شه که یه هو می پیچه جلوم یا سرشو از شیشه ماشین در میاره و عر میکشه یا ماشینش رو جفت دچرخه ام می کنه و بوق می زنه و یادم میاره که توی ایران زندگی می کنم و هیچ علاقه ای به این مردم ندارم.
دارم تلاش می کنم ببینم میشه اینجوری زندگی نکرد. اول باید از خودم شروع کنم. بالاخره یک روز باید شروع کرد
.............................................................
حجم قیرین نه در کجایی.
نا در کجایی و بی در زمانی.
و آن گاه،
احساس سر انگشتان نیاز کسی را جستن
در زمان و مکان
به مهربانی:
"_من هم اینجا هستم!"
پچپچه یی که غلتاغلت تکرار می شود
تا دور دست های لا مکانی.
چقدر بده که آدم خونه نداشته باشه
چقدر سخته که آدم هیچ کس رو نداشته باشه
دریغا انسان
قسمت نظرات خوانندگانش هم فعال هست.
صبح ساعت 7 صبح میرم سر کار 10 شب برمیگردم خونه . اصلا وقت ندارم. از طرفی خوبه از طرفی هم نه.... خوندن شاهنامه رو شروع کردیم. کم کم شروع می کنم به نوشتن توی وبلاگ شاهنامه ، البته اگر فرصت بشه. درسی که فکر می کردم افتادم رو پاس کردم . چه خوب شد. سبک شدم. فرصت نمی کنم پروژه هام رو انجام بدم. چه خوب شد که دوچرخه ام رو روبراه کردم. این چند روزی خیلی اعصابم بهم ریخته بود . اکثرش تنشی هست که دیگران وارد می کنن. حالا بهترم . چه خوبه که آدم کسی رو داشته باشه که بتونه حتی یک لحظه بهش تکیه کنه یا از نظرش و راهنماییش بتونه استفاده کنه. هیچ کس نیست. هیچ کس نیست ارژنگ . دیگه من هستم که باید آدم های دور و برم رو راه ببرم . اینو کاملا احساس می کنم . باید بیشتر مطالعه کنم. وبیشتر عمل. دیگه همه پیر شدن .... ولی من هنوزبه اندازه کافی بزرگ نشدم . باید پرانرژی تر عمل کنم. میتونم میتونم. دارم به رانندگی مسلط می شم . البته اینکه ماشینم جیپ هست خیلی موثره . همه از ترس خودشونو کنار می کشن منم سلانه سلانه واسه خودم رانندگی می کنم .باید زمانبندی دقیقتری داشته باشم. امروز از مهندس امامی خواستم اجازه بده لباس کار بیارم و همرا آماتوربند ها شروع به کار کنم ولی بهم گفت اجازه نداری دست به میلگرد بزنی. تو فقط باید تئوری خودت رو قوی کنی..... شاید درست میگه.... بابام بهم گفت میخوام برات آب هویچ بگیرم و منو یاد بدترین خاطره زندگیم انداخت: هویچ رو درست پاک نکرد و آب گرفت و داد به مامان و باعث شد دستگاه گوارشش بهم بریزه و نتونه Xeloda مصرف کنه. بهش گفتم درست پاکش کن! گفت چشم چشم هر چی پسرم بخواد انجام می دم. و با این حرفش حالم رو حسابی بهم زد. چقدر تحمل اطرافیانم برام سخته.. هنوز نتونستم قضیه رو برای خودم حل کنم. شاید یک علتش اینه که بعد از اون جریانات تو محیط ساری نبودم و تازه دارم با مسائلش در ارتباط با دیگران بطور حضوری برخورد پیدا می کنم ، که ای کاش هیچ وقت برخورد پیدا نمی کردم. چقدر سخت شده زندگی . چقدردیگه باید تحملش کنم؟ میترسم کم بیارم. ولی همیشه آخرش یه چیزی توی وجودم هست که بهم انرژی میده و میگه سرت رو بالا نگه دار....
وقتی وارتان بدنیا اومد واقعا تعجب کردم و یادم اومد که آدم ها فقط نمیمیرن بلکه به دنیا هم میان.